خرید بک لینک
وای وااااای روز دوشنبه بود داشتیم با نورا غیبت کردیم که بالاخره استادمون برگشته یا نه..همینجوری میگفتیم ....یهووو واااای از جلووو اومد...گفت امروز کلاس دارین....حالا جفتمون هم سکته کردیم هم نمیتونستم جلوی خندمو بگیریم...فک نمیکنم استاد متوجه شد... ولی خیلی موقعیت بدی بود بهش فک میکنم کلی خندم میگیره...

حالا بماند کلاسش خیلی فان بود خیلی خوب بود هرچند که من کلن از ی جایی به بعد هپروت بودم داشتم حرفاش فک میکردم ...درمورد حرف زدن درمورد راه رفتن...درمورد لباس پوشیدن...و اینکه چقد تاثیر داره نحوه رفتار و صحبت...به خودم خیلی فک کردم...نحوه راه رفتنمو دوس ندارمم...باید خیلی روی این موضوع تمرین کنم...البته با کفش پاشنه بلند حس خوبی دارم ولی با کفش اسپرت اصن درست نمیتونم راه برم...خلاصه که تو همین فکرا بودم .....دقیقااااااستاد ی حرفی زد که منظورش با من بود ...عین جملش این بود که" اگه مطالب وبلاگ خوب باشه بازدیدکننده هم هست"....حالا من واااااااای اینقد خجالت کشیدم ....سرم همینجوری پایین بود...جرات نداشتم سرمو بیارم بالا...البته قبول دارم این یک سال ادم خیلی خیلی بدقولی شدم....خودم از این اخلاقم دارم کلافه میشم...

بالاخره روز پر مشغله که همش کلاس بود تموم شد....اخرای کلاسای تحقیق در عملیات بود ....که بالاخره به مهدیه گفتم محمد نامزدمه...باورش نمیشد....میگه باید شیرینی بدی...منم گفتم اگه دستت برسه الفرار......بعدکلاس قرار بود با مهدیه بریم خرید..گفتم ی دقیقه صب کن با محمد خدافظی کنم بعد بریم...همنیجوری باهاش تا جلوی پردیس رفتم...هی میخاستم خدافظی کنم...اصن نمیتونستم ازش جدا شممم...هیچی دیگه گفتم ی روز دیگه باهات میام....باهم سوار تاکسی شدیمممم....اخه قرار بود بره شرکت ب جای حقوقش یک مانیتور برداره همینجوری کلی خوشحال بودیم ...تا اینکه ی نفر نزدیک صنعتی سوار شد...من کنار پنجره بودم محمد وسط بود...بلند شد...دختره اومد وسط نشست....بعد محمدم هم اونطرف نشست......وای وای واااااای گریم دراومدهههههه بود...همش تو تلگرام میگفتم جیگرت دراد خب الان چ کاری بود کردی...خلاصه حالمون گرفته شد حسابی....ولی از خونه تا فلکه پیاده رفتیم...درکل خیلی خوش گذشت..

برچسب: نویسنده: بهار قنبری تاريخ: چهارشنبه 2 اسفند 1396 ساعت: 15:10

صفحه بندی