میگن ققنوس آخر عمرش هیزم جمع میکنه، بعد ابتدا میکنه به آواز خوندن... وقتی آوازش تموم میشه، با منقارش هیزمها رو آتیش میزنه و خودش رو تو شعلهها رها میکنه. اما از دل اون آتش، دوباره متولد میشه...جوانتر، قویتر، و درخشانتر از قبل. منم باید با دستای خودم آتیش بزرگ بسازم و خودمو بسوزونم … سختی داره، درد داره، اما آخرش قشنگ میشه :)
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری

ترسیدم تو این اوضاع داغون ...یهو یک اشنا پیدا بشه..و این درددل ها رو بخوونه...
حال حوصله داستان جدید ندارم....
پیش ب سوی اسباب کشی ب وبلاگ جدید![]()
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
همیشه برام زجراورترین کلاس های دوران دانشجویی کلاس های 8 صب بوده...و سخت ترین قسمت کار اینه که به استادت وانمود کنی که هوشیاری و داری درس گوش میدی و میفهمی درصورتی که خواب خوابی
بالاخره بعد از یک ماه
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
شروع جدید همیشه سخته....اما بالاخره باید از ی جایی شروع بشه....
بخاری خاموش کردم...درها باز کردم...باد سردی میومد...هوای خونه عوض شد...خودش یک نشونه خوبه برای شروع جدید....
یک گردگیری خوب ...یک جارو خ
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
مهدیه زنگ زد گفت میاد امروز میام پیشت...منم چون برنامه ریزی کرده بودم...میخاستم کارامو انجام بدم...بعد از یک خوش بش معمولی گفتم بیا بهت نشون بدم...باید چیکار کنم برای پروژم
سایت اپارات باز کردم...و دن
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
قوری خشگل و نازم افتاد و شکست
بست فرندم زنگ زده میگه میخاد بیاد پیشم....اخجون بعد یک ترممم...به هرحال منم باید یک چای خوش عطر و طعم اماده کنم دیگه که خونه داریمو ثابت کنممم
یک قوری خشگل و مموش خریدم
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
قرار بود با مهدیه گزارشکار از سیستم عامل بنویسیم...اما به جای گزارشکار نوشتن زیادی خندیدیم و جوگیر شدیم...بدجور هم جوگیرشدیم....نمیخام اصن حرفی درموردش بزنم..چون میدونم خیلی اشتباه کردم
ساعت 4 کلاس مد
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
دیشب تا صب نخوابیدم...نمیدونم کی خوابم برد ...فقط میدونم اونقد خسته بودم....کلاس ساعت 8 خواب موندم کلاس ساعت 10 که سیگنال داشتم ..اونم خواب موندمممم.(بیچاره شدم کلی درس داده)
ساعت 2 با استاد قنبری ک
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری
برچسب:
نویسنده: بهار قنبری